بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود خدا بر محمد و خاندان پاک نر از پاکش
طرحی از تایس مشعل دار از ابلیس مانده بر امواج سرخ آتلانتیس طرحی از تاییس

گريه كن سرباز!

نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق،
فرزندش را در آغوش مي فشارد.
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...
اين كودك را مي شناسي؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟

در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...


شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كوكان افغان.........
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....
............ ...
............ ...
صدای آشنایان آشنا نیست دگر ای مردم، نوای آشنائی نداردو بوئی از غربت دارد ای مردم.
آشنایان خنجر می کوبند به پشتم ازجنس اعلا ، بودنم را نفی می کنند آنها. آیا من اسیر غربتم یا
نه؟ آیا من هستم یا نه؟
باد می وزد از پشت سرم
نا محرمان محرمند برم
محرم غریبه است ای خدا
جانم گیر که خسته ام زین جا
دلم دل نیست خون است دگر
آه، دلم سوت و کور است دگر
خستگی نیز در چهره ام نمایان گشته و دیگران زین شادند، تنها این منم غمگینم . الهی زین دنیای
خاکی شدم ملول ، نه آشنایش آشنا و نه غریبش اهل غربت.
خسته ام خسته از تعنه ها
بریدم، بریدم زین دنیا
رُخَم رُخی زیبا نیست دگر
آه ، دلم دلربا نیست دیگر.
(موج)
می بینم
می بینم نگاه غمگین مرده ای را
می نویسم نام قاتلی را.
در دولت آسوده
نیروی قابیل را دیدم
سایه ای زیبا دارد و فریب کارانه،
از دستش سنگی بارید
از جنس فلز،بر رخ دیگری.
می بینم که
چگونه تخته رخ دیگری
جای داد آن فلز را،
صدای اشک از رخ خواب آلوده اش بر آمد
گوئی به لحظه دیدار رسید.
دیدم اینهمه را من،دیدم.

(موج)

صدای نفسهای بهار را می شنوم و عشق را در چهره عاشقان می بینم ، بوی بهار مرا از خود بیخود کرده و به دنیای دیگری سپرده ، گوئی مرا مست خویش کرده .
بهار ۱۳۸۷ بر شما عزیزان مبارک باد![]()
( موج )




